محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4419

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دويدند ، نصر خشمگين شد و گفت : « از پس اين روزتان پيش من مقررىاى نداريد . » آنگاه گفت : « چنان مىبينم كه يكيتان به نزد برادرش يا پسر عمويش رود و به سبب شترى كه به او هديه كنند يا جامه اى كه به او پوشانند به صورت خويش زند و گويد : مولا و خويشاوند من ، گويى مىبينمشان كه از زير قدمهاشان شرى تحمل ناپذير برون شده ، گويى مىبينمتان كه در بازارها افتاده‌ايد چون شتران نحر شده ، وقتى ولايتدارى كسى دراز شود از او به ملالت اندر شويد . شما اى مردم خراسان پادگانى هستيد در گلوى دشمن ، مبادا دو شمشيرتان درهم افتد . » عبد الله بن مبارك گويد : نصر در سخنرانى خويش گفت : « من حق شناسى نمىبينم معذلك مرا به ظلم منتسب مىدارند شايد اين براى من نيكتر باشد . شما به مكارى رو كرده‌ايد كه از آن فتنه مىخواهيد ، خدايتان باقى بدارد ، به خدا شما را پخش كردم و فراهم شديد ، فراهمتان كردم و پخش شديد ، اكنون ده كس از شما پيش من نيست مثال من و شما چنانست كه سلفتان گويد : « اى ياران ما به هم پيوسته باشيد « تا پيرو شما شويم « كه به دو نيك شما را دانسته‌ايم . » از خداى بترسيد ، به خدا اگر دو شمشير ميان شما در هم افتد ، يكيتان آرزو كند كه از مال و فرزند خويش به دور بود و هرگز آن را نديده بود ، اى مردم خراسان شما از جماعت چشم پوشيده‌ايد و به تفرقه پرداخته‌ايد ، مگر طالب قدرت ناشناسيد و انتظار آن را مىبريد ؟ اى گروه عربان ، اين مايهء هلاك شما است . » گويد : آنگاه شعر نابغهء ذبيانى را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است : « اگر تيره روزيتان بر شما چيره شود